تبليغاتX
آرمان

آرمان

 

به  آفتاب سلامی   دوباره خواهم داد ...

 

طبق دستور یکی از دوستان بسیار عزیز و گرامی ، وبلاگ نویسی از سر گرفته خواهد شد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:10  توسط فرشاد  | 

به درخواست یک دوست عزیز ...

کاری از Bob Seger

 

On a long and lonesome highway, east of omaha
You can listen to the engine moaning out its one lone song
You can think about woman, or the girl you knew the night before
But your thoughts will soon be wandering, the way they always do
When your riding sixteen hours and theres nothing much to do
And you dont feel much like riding, you just wish the trip was through
Say, here I am, on the road again. there I am, up on the stage
Here I go, playing star again
There I go, turn the page
Well you walk into a restaurant, strung out from the road
You can feel the eyes upon you as your shaking off the cold
You pretend it doesnt bother you, but you just want to explode
Most times you cant hear em talk, other times you can
Oh the same old cliche, as that woman on her a man
You always see my number, you dont dare make a stand
Here I am, on the road again. there I am, up on the stage
Here I go, playing star again
There I go, turn the page
Out there in the spotlight your a million miles away
Every ounce of energy, you try and give away
As the sweat pours out your body like the music that you play
Later in the evening as you lie awake in bed
With the echo from the amplifiers ringing in your head
You smoke the days last cigarette, remembering what she said
Now here I am, on the road again. there I am, up on the stage
Here I go, playing star again
There I go, turn the page
Here I am, on the road again. there I am, up on the stage
Ah here I go, playing star again
There I go, there I go

 

برای آشنایی با باب سیگار و کشف دیگر ترانه های او اینجا را کلیک کنید ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 1:0  توسط فرشاد  | 

You must remember this

A kiss is still a kiss; a sigh is just a sigh
The fundamental things apply
As time goes by
And when two lovers woo
They still say I love you
On that you can rely
No matter what the future brings
As time goes by
Well, it’s still the same old story
A fight for love and glory
A case of do or die
The world will always welcome lovers
As time goes by

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:53  توسط فرشاد  | 

به هر جا نگاه میکنم اثری از تو را می بینم !

 

- سلام !

سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت که سرها در گریبان است ...

می دونین چند شب پیش دوستان عزیزی برای من که اینجا غریبم (ماهشهر) یه سورپرایز داشتن یعنی برای شام ماهی مرکب تدارک دیده بودن ..


اشاره میکنم که ماهی مرکب جزو گران قیمت ترین غذاهای منوی رستورانهای نژاد زرده و اینجا خیلی کمیابه ، معمولا برای افراد خاصی تدارک دیده میشه ..

ماهی مرکب رو به صورت فیله های سفید رنگ به اندازه های ۶*۷ سانتی متر و پهنای نیم سانتی متر به صورت کبابی سرو میکنند و طعمی مثل میگوی خام داره کمی هم سفته که جویدنش رو مشکل میکنه ..

تکه ی اول رو برداشتم ....
راستش طعمش جدید بود ولی بدم نیومد ٬ ازش استفبال کردم ..
تکه ی دوم حاضر شد تا اومدم بخورم از قضای آمده یه گربه ی بخت برگشته ی گرسنه اومد و شروع کرد به سر و صدا کردن ..
- ماهی مرکب گیر خودمون نمیاد تو دیگه چی میخوای ( همه هم نوا گفتند ) ..
از روی دل رحمی تکه ای به او دادم ، بو کرد ....... نخورد !
گفتم شاید چون کباب شده تشخیص نداده ماهی است ...
تکه ای خام به او دادم ، بو کرد ........ باز هم نخورد !
تعجب کردم .... رفتم و از یخچال تکه ای ماهی یخ زده از نوع شیر آوردم ، بو کرد ...... با لذت خورد !!

دیگر از آن ماهی نخوردم و رفتم تو ( آخه توی حیاط ماهی ها رو کباب میکردیم ) ...
همه ناراحت شدند ....


تحقیق کامل شد ...
ماهی مرکب به دلیل نداشتن تیره ی پشتی جزو ماهیان حرام گوشت در اسلام است !!!!

عجب گربه ی مسلمانی !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:0  توسط فرشاد  | 

دوستی رفت ...

- سلام !

یه خبر بد دارم ...

مهری عزیز که مدتها بود به وجودش در این فضا عادت کرده بودیم پس از طی فرآیندهایی با دنیای مجازی ظاهرا خداحافظی کرد و مرا به این فکر انداخت که :

آیا واقعا می شود گذشت و رفت و ندید ؟


پ.ن: من واقعا نگران این دوست عزیز هستم نمیدونم چی شده ...

پ.ن۲ : همین الآن خبری آمد که حال ایشان بهتر است . خدا را شکر ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:13  توسط فرشاد  | 

درد دل ...

 

- سلام !

دوستان خوب میدونین ...

من بیشتر وقتها اول مطلبی رو روی ورق مینویسم چند بار میخونم طی چند روز ویرایشش میکنم و بعد تایپش میکنم و میذارمش اینجا یا هر جای دیگه ...

به نظر من نوشتن یه جریانه که باید راهشو باز بذاری تا وارد ذهن بشه ولی منتشر کردن یه اعتماد به نفس ناشی از تجربس یه اعتماد به نفس که بر مبنای تجربیات قدیمی و نظرات خوانندگان پیدا میکنی ...

اینکه تو با هر نوشته ممکنه خوانندگانی رو جذب کنی و عده ای رو دفع یه جور مانعه در برابر چاپ ... 

میدونین من تا به حال بیش از ۸ مورد مطلب برای اینجا و یا وبلاگ دیگه ای که با دوستان و اساتید راه اندازی شده نوشتم ولی اعتماد به نفس کافی برای چاپش نداشتم و امروز شاید اولین باری باشه ( بجز نوشته هایی که جنبه ی اطلاعاتی یا نقل قول دارن ) که دارم تو صفحه ی بلاگفا مستقیم مینویسم و اصلا نمیدونم که آیا جملاتم از نظر دستوری درستن یا نه ...
آخه میدونین به قول دوستها من تعادل ندارم یا باید از این طرف پشت بوم بیوفتم یا از اون طرف ...

راستی اگه نوشتم ایراد املایی یا دستوری داره ببخشین آخه حتی یک بارم نخوندم ببینم چی نوشتم فقط هر چی اومد گفتم ...


تا چند دقیقه ی پیش داشتم یه نگاهی به کتاب آنالیز ریاضی نوشته ی اپوستل مینداختم . این کتاب یکی از مراجع آنالیز ریاضیه که فکنم برای اغلب دوستان شناخته شده هست ...

کتاب من چاپ دوم مربوط به سال ۱۳۵۹ هه که انتشارات دانشگاه صنعتی شریف اونو چاپ کرده ..

مترجم اول کتاب یه تحلیل منطقی بین فصل ها ارایه کرده (!) که البته خواننده رو خیلی کمک میکنه در درک بهتر ارتباط بین فصلها !
مثلا دستگاه اعداد و در طولش تئوری مجموعه ها - توپولوژی مجموعه های نقطه ای - حد و پیوستگی - رشته های نا متناهی و حاصل ضربه آنها - دنباله های توابع و در نهایت یکی از سه شاخه ی موجود قضیه ی کشی و حساب باقی مانده ....

همه ی اینها رو گفتم که شرایط رو تجسم کنید ...

میدونید وقتی داشتم انتگرال ریمان-اشتیل بس رو میخوندم به چی فکر میکردم ؟؟
به این جمله از کتاب شازده کوچولو که نویسنده درش به این نکته اشاره کرده بود که انسانها عدد دوست دارن و همه چیز رو با اون میسنجند ...

یک روز وقتی یکی از اساتید داشت محاسبه ی تعداد سینی های یک برچ تقطیر سینی دار رو درس میداد یه کمیتی برخورد کرد که از تقسیم دو عدد بدست می اومد مثلا فرض کنید از تقسیم تعداد سینیهای یک برج به قطرش (!) استاد برگشت و از کلاس پرسید : تحلیل فیزیکی این عدد چیه ...
هرکی یه چیزی گفت ... بعد نگاهی به کلاس کرد و گفت این عدد هیچ تحلیل فیزیکی ای نداره فقط یه عدده که ما تعریف کردیم ...

واقعا آیا رویش برگهای بهاری رو میشه با اعداد معادل سازی یا توجیح کرد ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:29  توسط فرشاد  | 

کودک این قرن !

 

کودک این  قرن  !

کودک اين قرن هرشب در حصار خانه‌يی تنهاست

پرنياز از خواب اما! وحشتش از بستر آينده و فرداست

بانگ مادرخواهيش، آويزه‌يی در گوش اين دنياست

گفته‌اند افسانه ها از مهربانيهای مادر، غمگساريهای مادر

در برگهواره‌ها، شب زنده داريهای مادر

ليک آن کودک ندارد هيچ باور

شب چو خواب آيد درون ديده‌ی او

پرسد از خود*باز امشب مادرم کو*

بانگ آرامی برآيد:

*چشم بر هم نه که امشب مادرت اينجاست*

پشت يک ميز،

زير پای دودهای تلخ سربی رنگ

درميان شعله‌های خدعه و نيرنگ

در تلاش و جستجوی بخت!

چهره‌اش لبريز از زنگار فکر برد

فکر باخت، فکر پوچ، فکر هيچ!

کودک تنها دهد آواز:

* مادر!

خالهای بخت من در دستهای تست

آری آن دستی که محکم می‌فشارد برگ بازی را

زود برخيز از ميان شعله‌های خدعه و نيرنگ

سخت می‌ترسم که دست تو و بخت من

بسوزد بر سر اين آتش خون رنگ*

های و هوی اين صداها:

آخرين دست، آخرين برگ، آخرين شانس

راه می‌بندد بروی ناله‌های کودکانه

می‌پرد ازخواب

ديده در بيداری آن چيزی که او در خواب ديده

 

شام ديگر چونکه خواب آيد درون ديده‌ی او

پرسد از خود * باز امشب مادرم کو *

بانگ آرامی درون گوش او آهسته لغزد:

* مادرت اينجاست !...

در سرای رنگی شب زنده داران

در هوای گرم و عطرآميز يک زندان

قامت آن مادر زيبا بگرد قامت بيگانه‌يی

پيچان و دستش گردن آويز است

پای آنها در زمين نرم آهنگی قدم ريز است

آن اطاق از بانگ نوش‌وخنده‌ی مستانه لبريز است*

می‌زند فرياد :

مادر !

جای من آنجاست

آغوشی که مرد ناشناسی سرنهاده

ناله‌های پرشگفتش گم شود در نعره‌های :

آخرين دور

آخرين رقص

آخرين جام

تا سپيده دم که خواب از ديده‌ی شبها در آيد

مادر آن کودک تنها

درون لانه‌ی آغوش ها پر می‌گشايد

ديده در بيداری آن چيزی که او در خواب ديده

 

شام ديگر مادرش در خانــه‌است ، آنجاست

در اطاق او جدالی با پــدر برپاست

گفتگويی تلخ و ناهنجار ، دعوايی پر از تکرار

باز دعوا بر سر پـول است و دعوا بر سر ننـگ‌خيانتهاست

کودک بيچاره ترسان ، لرز لرزان

سرکند در زير بالاپوش پنهان

پيش خود گويد:

* خوش آنشب‌ها که در اين خانه مادر نيست! *

از هياهوی شبان کام :

آخرين دست، آخرين رقص، آخرين جام

آخرين دعوای ننگ و نام

کی رود در خواب راحت

کودک اين قرن بی‌فرجام؟

*طاهره صفارزاده ـ تابستان ۵۷*

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:15  توسط فرشاد  | 

اینکه کسی رو آدم دوست داشته باشه خیلی سخته ولی از اون سخت تر اینه که کسی آدم

 رو دوست داشته باشه این رو از صمیم قلب میگم ...

 


 

امروز یا شاید بهتر باشه بگم دیروز تدریس داشتم ...

واقعا چند نفر از ما حرمت اساتیدمون رو نگه میداریم ؟؟؟

مثلا همین آقای دکتر شفیعی بینوای خودمون با کلی امید و زحمت برای ارتقاء باورهای ما تلاش میکنن و ما در مقابل هیچ نداریم که ...

 


 

آیا یک استاد واقعا نباید هیچ وقت ناامید بشه ؟؟؟

این سوالی است که مدتی ذهنم رو مشغول کرده ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:52  توسط فرشاد  | 

 

یاایتها النفس المطمئنه ،

 ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ،

 فادخلی فی عبادی ، 

و ادخلی جنتی .

دیروز مضمون جمله ی بالا را دریافتم ... !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:36  توسط فرشاد  | 

 

عید مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:4  توسط فرشاد  |